|
« به کجا می رسم؟ »
« به کجا می رسم؟ »
دارم می دوم ، سنگها و درختها هم با من می دوند ، حتی ماه هم . از بچگی دلم می خواست دونده باشم ، نه ، دلم می خواست پدر دونده باشد . حتی آخرین باری راکه کنارش راه رفته ام را به یاد نمی آورم ، دلم می خواست برای یک بار هم که شده تند راه برود بی آنکه نفسش بگیرد یا سرفه کند. هر وقت کلید را می چرخانم مادر سرفه اش می گیرد ، پشتش را به من می کند، از سبد پیاز و سیب زمینی ، بزرگترین پیاز را برمی دارد ، پوستش را می کند ، می خواهد خردش کند، بر می گردد طرف من : « اِ ..... محسن ! مادر ..... کی اومده ی؟ ! ببین چه پیازی خریده ی ، چاقو ننداخته اشکمو درآورده !» بعد با پشت دست اشکهایش را پاک می کند :« چه جوری می خوای واسه زنت خرید کنی ؟ » و بعد رو به من لبخند می زند ، می دانم منتظر است ته ماندهء لبخندش را توی صورت من پیدا کند ،لابُد پیش خودش فکر می کند الان قند توی دلم اب شده و به دختری فکر می کنم که با به یاد آوردنش طپش قلب می گیرم ، خودش می داند که تابه حال طپش قلب نگرفته ام. فقط نگاهش می کنم ، درست توی چشمهایش ، وقتی می فهمد تیرش به سنگ خورده ، سرم داد می کشد: « چیه بِرُبِر منو نگاه می کنی ؟!برو لباستو عوض کن بشین سرِ درس و مشقِت! ». مادر هنوز فکر می کند توی دانشگاه مشق می نویسند !هیچ وقت مشق نوشتن را دوست نداشتم ، چون بعدش دیکته می گفتند و بعد از آن من با یست از پدر امضا می گرفتم، بایست می رفتم توی آن اتاق زیر شیروانیِ پُر از دود . آخرین دفعه که پایم را توی آن اتاق گذاشتم روزی بود که آخرین دیکته ام را امضا کرد ، مهم نبود چند گرفته ام بیست یا تک . امضا کردن را دوست داشت،این را از برق نگاهش می فهمیدم ، شاید موقعی که امضا می کرد فکر می کرد آدم مهمی شده است. بعد هم پدرش را توی قبر گور به گور می کرد که چرا مدرسه نفرستادش تا برای خودش کسی شده باشد. بیشتر از چند دقیقه نمی توانستم توی آن اتاقِ پر از دود دوام بیاورم ، نفسم بند می آمد .به پدر می گفتم : « از این بوی تلخ بَدَم می آد .... بَدَم می آد» پدر آنقدر بلند می خندید که رج دندانهای زرد و پوسیده اش بیرون می زد . باور نمی کرد هر چیزی طعمی دارد، شاید هم نمی خواست قبول کند خودش طعم زهر مار می دهد، طعم همان گلولهء سیاه .!وقتی چند سال پیش سرمای شدیدی خورده بودم مادر گریه می کرد :« محسنم از دس رفت، از بس سرفه کرد مُرد ، مرد پاشو ببریمش دکتر! » و پدر همان گلولهء سیاه را فرو کرد تو حلقم:« الان سرفه ش بند می آد، نمی دونی چه می کنه این لامصب با آدم ! الان می ری بالا... سبک می شی . » ولی هیچ وقت سبک نشدم ، اصل کی گفته» گریه آدم را سبک می کند ، کی گفته مرد گریه نمی کند.« گاهی غروب ها که دلم می گیرد ، گریه می کنم . به خصوص غروب جمعه ها . دلم می خواهد مثل استاد ادبیاتمان بگویم: « بخاطر اینکه جمعه بود که انسان از بهشت سقوط کرد به زمین » یا به قول استاد معارفمان « برای امام زمان ...» اما خود هم می دانم برای اینها نیست، به خصوص وقتی شجریان گوش می کنم ، صدایش آرامم می کند. معصو مه در می زند که:« داداش بیام تو ،؟!»می خواهد مثل زن های متشخص توی فلیم ها برخورد کند ، نمی تواند ، بی آنکه منتظر جواب باشد می آید تو : « اَه بازم داری از این آهنگا گوش می کنی؟! نوار جدید واسه ت خریده م ، اگه گفتی کی؟» معین ، می داند صدای معین را دوست دارم ، می گویم « می بینی که دارم صدای استاد و گوش می کنم. » تیتر روزنامه بود ، بالای عکس شجریان نو شته بود استاد . می خواستم نشان بدهم روزنامه خوانم ؟ خودم هم نمی دانم ! بغض می کند و درها را محکم بهم می کوبد .شاید به خاطر همین بود که دوست دختر نداشتم ، اگر دختر بودم ، چادر نمی گذاشتم ، فکر می کنم همهء چادری ها شبیه مادرند وقتی زور می شنوند ، بی آنکه به طرف مقابل حرفی بزنند ، می روند سر سجاده و ذکر می گویند. اگر دختر بودم آرایش می کردم ،این هم برای خودش تنوعی بود در زندگی یکنواختم ، توی چشم بودم; توی چشم نیستم . رضا ، پسر همسایهء دیوار به دیوارمان است ، همانی که پدرش همیشه پلاس است تو اتاق پدر . هرگز نفهمیدم جیره اش را از پدر می گیرد یا خودش می آورد. پدر رضا راننده یکی از دو کامیون پدر است.همان هایی که پدر موقع جوانی اش با رانندگی توی بیابان خریده بود ، نمی دانم سرش کلاه می گذارند یا نه ، ولی خرجی خانه را بد یا خوب می دهد بی آنکه شبیه معتادهای توی سریالها وسایل خانه را بفروشد . من و رضا هیچ وقت درباره ءپدرهامان با هم حرف نمی زنیم .رضا طعم فلفل می دهد، به قول خودش به اندازهء موهای سرش دوست دختر داشته ، می گوید : «سرگرمیِ خوبیه ، کَمِش اینه که فکرت رو پر می کنه تا به بدبختی هات فکر نکنی یه تنویه واسه خودش به شرط اینکه خر بازی درنیاری و به اولین چشم و ابروی قشنگی که دیدی دل نبندی و عاشق بازی در نیاری!» دو دستی کوبید توی سرم :« خاک بر سرت محسن ، توی دانشگاه پسر و دختر قاطی ییَن من اگه جای تو بودم آی آی ، ...! امشب می برمت با خودم عشق و حال ، می برمت پیش ژیلا پارتی ، شب اول پول نمی گیره ،درُسِه سن و سالش یه خورده بالاس ولی به صد تا از این دخترای ناز نازی که نوک دماغشونو می گیرن و تا آدمو می بینن می گن پیف پیف برو کنار بو می دی ، می ارزه .بیا شمارشو داشته باش ،بعد از امشب هر وقت نبودم به کارت می آد! » ژیلا برایم ویسکی ریخت ،نگاهم که به شراب خوری افتاد فهمیدم تا چهل روز دیگر نمی توانم نماز بخوانم ، نماز نخواندن هم برای خودش تنوعی است ، شاید دل خدا برایم تنگ شود یا شاید دل من برای او . شراب خوری خالی را می گذارم روی عسلی . داغ می شوم ، پدر وقتی ویسکی می خورد بلند بلند می خندد . سرم گیج می رود، بی آنکه خنده ام بگیرد بلند بلند می خندم. ژیلا می آید و کنارم مینشیند و صورتم را به سمت خو دش می چر خاند.چشم هایم را می مالم اما،ژیلا چند تا شده، ولی هر پنج ، شش تا ژیلا می خندند; و از این لباسها که توی شو ها دیده بودم، از همین ها که تا روی سینه شان را می پوشاند ،پوشیده اند،هیچ وقت نفهمیدم این لباس ها چه جوری از تنشان نمی افتاد،از فکر افتادن لباسشان ، خون توی صورتم می دود، به زور آب دهانم را قورت می دهم . رضا گوشی ژیلا را بر دا شته و رفته توی اتاق و ولو شد ه روی مبل و زل زده به من هی به من پوزخند می زند، نمی دانم ازآن طرف خط چه می شنود که، قهقهه می زند. یکی از همان ژیلاها می آید می نشیند کنارم ، لب هایم را می بوسد ، طعم تلخ رُژش می رود توی دهانم .چشم هایم را می بندم. وقتی بازشان می کنم ،ژیلا کنارم خوابیده است با موهای آشفته و رژی که مالیده شده به صورتش و حتما به صورتم . تند لباس می پوشم و می زنم بیرون ، نمی دانم چرا اما می دَوم ، انگار کسی دنبالم کرده باشد ، به خانه که می رسم هنوز نفس نفس می زنم ، چقدر خانه خلوت است ،چقدر ساکت . یاد حرف شب گذشتهء مادر می افتم : «دختر خاله یا پسر خاله خواستگاری یا شیرینی خوری» ژیلا شیرین نبود مادر هم شیرین نیست با آن اشکهایش هر وقت مرا می بوسد ، دهانم طعم نمک می گیرد . دنبال معصو مه می گردم شاید معصو مه شیرین باشد .امسال دیپلمش را می گیرد، درسش بد نیست ، لااقل تجدید نمی شده اما این ترم از پنج تا درس افتاده . در اتاقش را که باز می کنم ،هُل می شود: « بعدا" بهت زنگ می زنم. » و زود قطع می کند .با لکنت می گوید : « همکلاسیم بود داداش ، داشتیم راجع به درسهای فردا صحبت می کردیم. » می روم درست رو به رویش می ایستم ،طوری که هُرم نفس های تندش می خورد توی صورتم . باورم نمی شود،شماره ی ژیلا افتاده روی صفحه مانیتور. سقف دور سرم می چرخد، دگمه تکرار را می زنم، صدای مردانه ای توی سرم می پیچد، صدای رضا : « معصو مه جون ، بی خیال جیگر ، فردا که بیایی خونه مون اینا رو از دلت در می آرم ».معصو مه را می بینم که از همان لباسهای تویِ شو پوشیده و برای آن مردک ویسکی می ریزد بعد هم طعم رُژش می رود تو دهان آن مردک. به فحشش می گیرم ، هر چه به ذهنم می رسد فریاد می زنم ، یادم می رود معصو مه روبه رویم نشسته ، هر چقدر فحش هایم رکیک تر می شود صدای خندهء مردک بلندتر می شود ، گوشی را محکم به دیوار می کوبم.دستم را بالا می برم پایین که می آورم معصو مه دستش را روی گونه اش گذاشته و از بس گریه کرده به سکسکه افتاده . حالا باید بروم بیرون و در را محکم ببندم مثل موقعی که پدر ، مادر را می زند . آنقدر در را محکم می بندم که فکر می کنم شیشه های بالای در ترک برداشته . داد می کشم :«از همه تون بَدَم می آد از منیره،از مادر ، پدر ، ژیلا ، شیرینی ، نمک ...» دارم می دوم،سنگ ها درخت ها هم با من می دوند،حتی ماه هم.انگار دارم فرار می کنم. |+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 12:23 بعد از ظهر جدید مثل آدامس موزی
جدید مثل آدامس موزی اول دختر اخم می کند و پاهایش را محکم به زمین می کوبد: « شماها همش جر می زنین! نمی خوام! اصلن من بازی نمی کنم » پسر گردنش را کج می کند: « اصلن تو مامان، دایی هم بابا، منم دخترتون. باشه؟ قبول؟ » دختر با چوب نازکی که توی دستش است، زمین را می کند. بوی گل پخش می شود توی حیاط: « عماد که دایی نیست، دایی یا آدم بزرگن، سیبیل دارن. » دست می کشد به چانه اش. « تازه شم، تازه شم زن دارن، بچه ام دارن. » پسر چنگ می اندازد توی موهای دختر و دختر جیغ می کشد: « عماد.... عماد... » مرد نفس عمیقی می کشد و می گوید: « ببین زن. بازم تو بگو الهی بمیرم واسه پسرم. آخه پسر مو می کِشه؟ عروسک بازی می کنه؟ » زن دست می کشد به شکم بالا آمده اش: « باز تو گیر دادی به بچه ام. وقتی دور برش پره از زن، می خواستی رستم دستان بشه؟! » مرد در حالی که سعی می کند صدایش را بالا نبرد، می گوید: « هزار مرتبه بهت گفتم، دلت و رضا بده. بِکنیم از این محل و بریم . » زن دستش را سایه بان می کند روی چشم ها. مسیر عرق را بین سینه هایش حس می کند. دلش تُرشی می خواهد. آب دهانش را قورت می دهد. « منم هزار مرتبه گفتم. زمین مالِ مادرم. این خراب شده رو که تو ساختی. بد با مادرم توی یه حیاطم. تو این حال یه لیوان آب می ده دستم؟ » مرد از توی یخچال پارچ را بر می دارد و برای زن شربت آبلیمو درست می کند: « این بچه هفت تا خاله دور شو گرفتن. همه چیش مثل زناس. دیروز جلوی اسباب بازی فروشی بسط نشسته بود که من عروسک می خوام. » زن چشم می چرخاند توی حیاط: «همایون، مهگل، عمادی داداشی، بیاین هندونه بخورین» همایون می دود و پله ها را چند تا یکی می کند و می گوید: « اول... اول » بعد بی آنکه به پشت سرش نگاه کند می رود توی اتاق و در را می بندد. زن هندوانه را قاچ می کند و مهگل به دست های سفید زن نگاه می کند که قاچ های هندوانه را توی ظرف بلوری می گذارد و با هر تکان صدای جیرینگ جیرینگ النگوها بلند می شود. زن پیش دستی را می گذارد جلوی دختر و با لبخند می گوید: « بخور و تندی برو خونه. مامانت از سر کار میاد دلواپس می شه. » عماد کتابش را می بندد می گوید: « خودم می برمش تا خونه آبجی. » دختر می گوید: « عماد، رو کتابت چی نوشته؟ » عماد می گوید: « علوم چهارم ابتدایی » همایون در را باز می کند و می پرد وسط هال، روسری را به سرش بسته و هی عشوه می آید: « ببین مامان موهام از توام بلندتره » زن خیره می شود به رُژ مالیده شده به صورت پسرش، با درماندگی می گوید: « وای نه! همایون این رُژ دیروز خریدم » همایون لبش را غنچه می کند و می چرخد. دنباله ی روسری مثل پره های پنکه می چرخد. زن گُر می گیرد. مرد ساکت گوشه ای نشسته و فقط سرش را به تأسف تکان می دهد. همایون رو به روی مرد می نشیند و توی چشم هایش می خندد: « بابا من دلم می خواد وقتی بزرگ شدم، مامان بشم و خدا یه نی نی بذاره تو شکمم! » مهگل می خندد ، دو تا دندان جلویش افتاده معلوم می شود. زن محکم روسری را از سر پسر می کشد. دو دستش را به کمرش می زند: « اگه یه بار دیگه دس به وسایل آرایشم زدی، قاشق و داغ می کنم و می ذارم پشت دست،فهمیدی؟ » مرد کتش را بر می دارد و بی خداحافظی از در می رود بیرون. خورشید مرداد درست توی چشمهایش می تابد. بلند می گوید: « لعنت خدا بر دل سیاهِ شیطان » عماد می گوید: « شما بخواب آبجی. من مهگل و می برم تا خونشون. همایونم امشب می یاد اون ور » زن طاق باز دراز می کشد. جنین توی شکمش لگد می زند: « داداش اول مهگل و بذار خونشون. دخترهِ مَردُمِ، امانته. » همایون بلوزش را پر از روسری کرده و دو دستش را به کمرش زده: « نمی دونم چرا همش دلم می خواد بالا بیارم » عماد داد می زند: « بسه همایون. ادای خواهر من و در نیارا. » همایون گریه می کند و می گوید: « مامان، دایی دعوام کرد. » زن چشم هایش را می بندد. « خوب کرد، پسره ی ذلیل مرده، دیوونم کردی. خفه شو، صدات و نشنوم. پاشُدما » همایون گوشه اتاق می نشیند و هی بغضش را قورت می دهد. عماد دست می کند توی جیبش و بسته ی آدامس را بیرون می آورد. یکی می گذارد بالای سر خواهرش و بعد یکی می دهد دست مهگل و یکی را دراز می کند سمت خواهرزاده اش. همایون می خندد و می گوید: « آخ جونمی! آدامس. » آدامس را می گذارد توی دهانش و دایی اش را می بوسد: « دایی مزه موز می ده! » بعد پوست آدامس را بالا و پایین می کن:(( دایی این جا تو این ستارهِ چی نوشته؟)) عماد آب دهانش را قورت می دهد و زیر چشمی مهگل را نگاه می کند. می خواند: « N…e…w » نیو. یعنی تازه، یعنی جدید.
دوم باد برگ های زرد را تکان می دهد. چند برگ از درخت جدا می شوند و میان زمین و آسمان، سرگردان دور خودشان می چرخند. معلم دارد پای تخته اتحاد مربع و دو جمله ای را درس می دهد. پسرهای ته کلاس که صورتشان از اصلاح ناشیانه زخم است، زیر میز عکس چند زن برهنه را نگاه می کنند و هی لب پایینی شان را گاز می گیرند. پسری که صورتش پر شده از جوش های سر سفید می گوید: « پنبه اس لامصب! پنبه! » بغل دستی اش با ابرو اشاره می کند به میز رو به رو و می گوید: « هلویه طرف، مثل هما خانم » همایون بر می گردد سمت صدا و برای پسرهای ته کلاس چشم غره می رود. پسری که صورتش جوش دارد، خودش را می کشد سمت میز همایون و آرام می گوید: « ننه، بابا هر و،دک کردم. امروز بیا یه فیلم گرفتم حال کنیم » و بعد می خندد. معلم فریاد می زند: « زهرمار! نخند آقا! نکنه بازم می خوای امسال و در جا بزنی؟! ببند نیشتو .» همایون زل می زند به تخته. معلم با گچ قرمز نوشته بود اما، تخته سیاه سیاه است. کتابش را می بندد: « نه نمی رم. اون دفعه که پشت دست شویی عکس اون خانومِ که چشای قشنگی داشت و نگاه می کردن و من گفتم:(( اَه! چه چشمایی نازی داره. )) همه بهم خندیدن. که این همه عضو، خاک تو سرت کنن. واقعاً که هما خانمی! » دوباره کتابش را باز می کند: « جهنم! می رم! الکی می گم... می گم... چه می دونم هر چه اونا گفتن منم می گم دیگه. »
سوم همایون پشت در ایستاده و چهار ستون بدنش می لرزد. چند بار زنگ می زند و احساس می کند هزار سال طول می کشد تا در باز شود. عماد در را که باز می کند، همایون خودش را می اندازد توی بغلش و گریه می کند. عماد کلافه می پرسد: « باز با بابات حرفت شده یا آبجی؟ » بعد سر همایون را بلند می کند و دست می کشد به موهای مشکی پر پشت همایون: « تو مو داری گریه می کنی، منِ کچل چه کنم؟ » خودش از حرف خودش ریسه می رود. دستش را حلقه می کند دور کمر همایون. « حالا بیا تو دایی، مهمون دارم. تو که منو سکته دادی. گفتم جوون تو لو رفتیم، سه شد، رفت ». همایون تکیه می دهد به دیوار. عماد بلند می گوید: « بیا بیرون بابا، همایونِ. » صدای زنانه نفس راحتی می کشد: « وای! سکته کردم. گفتم نکنه یکی از این همسایه فضولا، زاغ سیاهمون و چوب زده. » عماد سماور را روشن می کند و بلند می گوید: « کی جرات داره تو رو چوب بزنه، مهگل خانم! » مهگل برای آشپزخانه چشم غره می رود. شلوار جین پوشیده با تاپ آبی آسمانی. دستش را دراز می کند سمت همایون. « تو از بچگیت با من مشکل داشتی » همایون دست مهگل را می فشارد: « ترسوندمت؟ ببخش. چه خط چشم نازی زدی. » مهگل کش موهای تاب دارش را باز می کند. « ترس؟ نه بابا! خواب بودم که عالیجناب زنگ زدند و فرمودند تشریف آوردن، بیام زیارتشون. » عماد سینی چای را می گذارد روی میز و از پشت، گردن مهگل را می بوسد. « بَد دلم واست تنگ شده؟! » دختر خودش را پس می کشد رو به روی همایون تکیه می دهد به دیوار: « باز لباسای مامانت و پوشیدی جلوی آینه فیلم هندی بازی کردی، مچ تو گرفت؟ » همایون چند بار سرش را به چپ و راست تکان می دهد که یعنی: (( نه! )) عماد می گوید: « باز یکی از همسایه ها چقلی تو پیش بابات کرده، بابات داد و هوار راه انداخته؟ » مهگل نگاهش بین عماد و همایون می چرخد و دو دستش را بالا می برد می گوید: « تسلیم. حرف مردونه س. من برم تو اتاق دنبال نخود سیاه. بای » عماد با اخم می گوید: « تو که خفه کردی منو اَه! خب بگو ببینم چی شده؟ » همایون به پهنای صورت اشک می ریزد: « امروز رفتم خونه ی بچه شر کلاسمون. یعنی مجبور شدم که برم، تو که می دونی همش می گن. هماخانم و ... » عماد محکم می کوبد به پیشانی اش: « خب؟ » همایون به سکسه می افتد. عماد دو دستش را می گذارد روی شانه های همایون و سعی می کند او را بنشاند. همایون همین که می نشیند مثل فنر از جایش می پرد: « نمی تونم بشینم دایی... درد.... درد می کنه » عماد کابشنش را بر می دارد و فریاد می زند: « مادرش و به عذاش می شونم، آشغال و کار کدوم مادر.... »
چهارم همایون خودش را پشت زن پنهان می کند. مرد دستش را دراز می کند تا پیراهن همایون را بگیرد. عربده می کشد. « آخه تو چه مرگته بی شرف؟ تو در و همسایه نمی تونم سرم و بالا بگیرم » زن سعی می کند دست های مرد را بگیرد: « آروم تر مرد، صلوات بده. صدات تا هفت محله اون ورتر رفت. » مرد جدی تر فریاد می زند: « تو هفتاد تا محل نقل محفلشونِ، پسرشماس که سرخ آب، سفید آب می ماله! می دونی تموم محل، به من و تو فحش می دن، زن! » مرد همان جا می نشیند و زانویش را بغل می کند و با دو دست صورتش را می پوشاند. بعد انگار با خودش حرف بزند: « فکرشو کن. بابا من تو دار و دنیا ،همین یه پسر و دارم. به ولای علی هر موقع موز می بینم، مگه بخرم پسرم دوست داره. ظهر پلاستیک موز به دس، دیدم یه دختر مانتو پوشیده قرمز، تنگ. روسری شم پس سرش. فحش گرفتم تو دلم، هر چی ماهواره و بی غیرته. بعد نزدیکتر که شدم دیدم، نه! آشناس. اول فکر کردم بچه خواهرته » زن چشم غره می رود: « باز گیر دادی به این فرشته ی خدا » مرد نشنید یا نشنیده گرفت: « نزدیکتر که اومدم دیدم چی می بینی؟ نفسم بند اومد. قلبم تیر کشید.کاش وایسته این صاب مرده. نمی دید، نمی دید، پسرشِ که ... » مرد دستش را می گذارد روی قفسه ی سینه ش. صورتش کبود می شود و ناله می کند: « قلبم.... قلبم » زن با با دو دست محکم می کوبد توی سرش: « یا قمر بنی هاشم. »
پنجم رعد و برق، شب را روشن می کند. همایون از پشت شیشه آمبولانس، زل می زند به قطره های باران که کش می آیند. پرستارها پسر جوانی را که بلوز نارنجی تنگ پوشیده را بهم نشان می دهند. پرستاری که ابروهایش را تاتو کرده می گوید: « بریم بپرسیم ازش، ابروش کجا ورداشته که این جوری دل و دین می بره! » پرستار چاق موهای کم پشتش را با حرص از زیر مقنعه سفیدش بیرون می کشد: « خدا شانس بده! نه به این چار دونه شوید من که هر روز اسیر این دکتر و اون دکترم و هزار تا کوفت و زهرمار بهش می مالم، انگار نه انگار! نه به این پسره قرتی با این خرمن گیسو! » همایون دارو به دست، پله ها را چند تا یکی می کند. بی آنکه چشم و ابرو آمدن پرستارها را ببیند. نفس نفس زنان، می ایستد رو به روی زن. « چه خبر مامان؟ بابا چطوره؟ » زن گوشه چادرش را به دندان می گیرد: « همه آتیشا از گور تو بلند می شه... از وقتی تو به دنیا اومدی یه روز خوش ندیدم. کاش تو قلبت می گرفت » صدای مردانه می گوید: « این چه حرفیه آبجی؟ باز شروع کردی؟ » عماد این را می گوید و پوست گلویش را می گیرد: « جون داداش، تمومش کن. » همایون زل می زند به موهای سفید شقیقه عماد: « دایی، من چی کار کنم. به خدا دس من نیس. آخه من چه خاکی بریزم تو سرم؟ » همایون خودش را می اندازد توی بغل عماد. « گریه نکن دایی، دُرُس می شه. » پرستار چاق، فِرز از جایش بلند می شود: « بچه ها داشته باشین! » صدای ترق ترق دمپایی پرستار، می پیچد توی راهروی بیمارستان. « چه خبرتونه؟ این جا بیمارستانِ ها آقا؟ » پرستار ابرو تاتو کرده بلند می گوید: « آقا رو خوب اومدی واقعاً! » پرستار چاق به زور خنده اش را قورت می دهد و زود خودش را جمع و جور می کند: « چه خبرتونه بخش و گذاشتین رو سرتون؟ این جا مریض داره استراحت می کنه.)) عماد به همایون اخم می کند: « راس می گن خانوم. » دستش را می گذارد روی سینه اش و گردنش را کج می کند: « شما منو ببخشین خانم . » پرستار چاق چشم غره می رود: « اگه تکرار بشه، مجبور می شم بیرونتون کنم. » بعد طوری می چرخد سمت پرستارها که انگار کوهی را فتح کرده است. عماد آدامس موزی را می گذارد توی دهانش و با حرص می جود. یکی را تعارف می کند به همایون: « بخور دایی، شاید باعث شه حرف نزنی. » همایون بغضش را قورت می دهد. گلویش می سوزد. آدامس موزی، تلخ تلخ است. عقش می گیرد. عماد می نشیند کنار خواهرش، این قد به این آقات گفتم: « بابا این مریضه. بردمش مسجد، حکم شرعی گرفتم. بردمش دکتر، مجوز عمل گرفتم. حقشِ هر جور دوس داره زندگی کنه... آقات پاش و کرده تو یه کفش که: « حالا که وقت سبز کردنشِ، چادر گلدار بزارم سر پسرم، دوره بگردمونمش خیابونا؟ » زن چادرش را می کشد روی سرش: « آبروم که برده تو محل، تا سر سایه م وازم نگیره که ول کن نیس. » بعد به گریه می افتد. عماد فکر کرد تنها باری که خواهرش را گریان دیده، هفت مادرش بود، توی مسجد. آن را هم از پنجره دیده بود. گوشی اش زنگ می خورد. مهگل را، رد تماس می کند. در باز می شود دکتر که دو دستش را توی جیب روپوش سفیدش پنهان کرده، می پرسد: « همراه مریض کیه؟ » زن مثل فنر از جایش می پرد: « منم دکتر! بی چاره منم، بدبخت منم! » عماد دستش را دور بازوهای خواهرش حلقه می کند. « حالشون چطوره دکتر؟ » دکتر ابروهایش را بالا می دهد: « فعلاً که حالشون خوبه، حمله رو رد کردن. قبلاً سابقۀ سکته داشتن؟ » زن همان جا می نشیند: « یا قمر بنی هاشم! » عماد می گوید: « نه دکتر. شوهر خواهرم نمی دونس دکتر کیه » دکتر عینکش را جابه جا می کند: « در هر صورت. این حمله که رد شد، ولی دفعه ی بعد... به هیچ وجه نباید عصبی شه، خبر بد مثل سم می مونه براش. الان مثل چینی بند زده اس که فقط یک تلنگر می خواد. »
ششم مهگل می گوید: « دایی ات انتقالی می گیره می ریم جایی که کسی نشناسدت. خدا رو چه دیدی، شاید رفتی سرکار، هان؟ » با اخم به عماد اشاره می کند: « یه چیزی بگو » عماد هل می شود: « راس می گه دایی. این جوری به قول بابات آینه دق نمی شی براش تا نفهمه بالاخره پسر داره یا نه! » همایون زانوهایش را جمع کرده، سرش را روی زانو گذاشته: «شما خودتون کلی مشکل دارین. این بچه الان دو ماهشه، بزرگتر بشه کلی خرج داره، منم بشم قوز بالا قوز براتون» مهگل دست های نوزاد را تکان می دهد و با لحن کودکانه ای می گوید: « من دوست دارم پسر عمه! » تند لب پایینی اش را گاز می گیرد و سعی می کند صدایش نلرزد: « باشه دختر عمه! » همایون، کلافه بلند می شود کابشن اش را بر می دارد. عماد برای مهگل اخم می کند: « بچه ها آدامس موزی! » مهگل سرش را پایین می اندازد که یعنی ببخشید و بعد فریاد می کشد: « آخ جونمی! حمله به آدامس موزی! » عماد یکی از آدامس ها را به زور می چباند توی دهان همایون، همایون در را که باز می کند سوز سرما می خورد توی صورتش. مهگل داد می زند: « نرو، سرما می خوریا. » در بسته می شود. همایون چشم هایش را می بندد و به صدای شکستن یخ زیر پاهایش گوش می کند. لرزش می گیرد. آدامس را می جود. طعمی ندارد، مثل آب. زل می زند به پوست آدامس موزی که میان ستاره ای نوشته « new ». مچاله اش می کند.
|+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 12:20 بعد از ظهر مردن قاصدک ها
خبر بد همیشه زود می رسد پیمان. فردای آن روز لعنتی وقتی از کلانتری می آمدیم،تمام همسایه ها از پنجره سرک کشیده بودند و زنها باچادر گلدارشان جلودر پچ پچ نمی کردند ؛ من می شنیدم ، تو هم پیمان.یکی از چادر گلدارها گفت: «خدا شانس بده! با این همه رسوایی، حالا با شوهرش داره رژه می ره! » یکی از پنجره ی بالا سرش جواب داد: « شرم و حیا از بین رفته...! مردم،مردای قدیم،مردای این دوره که غیرت ، یُختی !» پنجره ها و چادر گلدارها درست تا دم در خانه مان تکرار شدند. تو نه به من نگاه می کردی ونه من به آنها.لب پایینی ات را گاز گرفته بودی و پاهایت را به زمین نمی کوبیدی،مثل سربازها وقتی رژه می روند. در را که پشت سرم می بندم به این فکر می کنم که اگر کسی از آن اتفاق لعنتی خبر نداشت و از من پرسید چرا ترکت کردم،چه بگویم پیمان؟ بگویم: «شوهرم معتاد بود؟ دست بزن داشت؟ سر وگوشش می جنبید؟» نبودی، نداشتی ، نمی جنبید. پیمان حالا که فاصله ی مافقط یک در است،در را باز کن .من زندگیمان را دوست دارم،مَردَم را دوست دارم . می خواهم برگردم اما همین چند لحظه پیش تو دیدی که داشتم برای همیشه ترکت می کردم. همان جا کنار جالباسی ایستاده بودی وسرت را انداخته بودی پایین.من خودم را در آیینه ی جالباسی دیدم،با چشم های قرمز ومانتویی که دکمه اش را بالا پایین بسته بودم.یک ساعت پیش وقتی آمدم کنارت دراز کشیدم و آرزو کردم کاش جای آن سوختگی سیگار لعنتی دیگر روی تنم نباشد ، اما حتما بود،چون بلند شدی و کنار پنجره ایستادی. آرنجت را ستون کردی وسیگاری گیراندی و من مطمئن شدم که این آخرین باری است که تو را کنارم می بینم. صدایت زدم: « پیمان تصمیتو گرفتی،نه؟ » تو دود سیگارت را قورت دادی وچرخیدی سمت من ولی زود صورتت را برگرداندی که :«خودتو بپوشون » من ملحفه را پیچیدم دور خودم پرسیدم: « پیمان تو دیگه دوسم نداری،نه؟ ». چقدر دلم می خواست وقتی این سوال را از تو می پرسم- تمام دیشب به این سوال فکر کرده بودم- صدایم نلرزد. تو زل زده بودی به نقش پرنده ای که لابلای شاخه های فرش گیر کرده بود. سیگار توی دستت می لرزید. بلند شدم،بغض داشت خفه ام می کرد. اما تمام سعی ام را کردم گریه نکنم. دیگر توی خانه مان... نه توی خانه ی تو جایی برای من نبود.حتی روی تخت دو نفره ی اتاق خواب. داشتم لباس می پوشیدم که تو پخش صوت را روشن کردی،صدای فریدون فروغی پیچید توی فضا : « مردن قاصدکا،کشتن شاپرکا...» .آمدی محکم شانه هایم تکان دادی و زل زدی توی چشم هایم و گفتی: « نمی تونم تحمل کنم،می فهمی؟» . چانه ات لرزید و بعد شانه هایت. اشک از چشم هایت سرید روی ته ریشت. باورم نمی شد پیمان، تو هستی که گریه می کنی.خودت به من گفتی،اولین و آخرین باری که گریه کردی وقتی بود که پدرت را توی خاک گذاشتند،حتی خودت هم ازدیدن اینکه از چشم هایت آب آمده بود،تعجب کرده بودی. خودت این خاطره را هزار مرتبه برایم تعریف کردی.سرم را روی شانه ات گذاشتم،بغضم شکست. یقه ام باز بود،نگاهت افتاد روی سوختگی سیگار روی سینه ام.آرام در گوشم گفتی: « نمی توانم تحمل کنم،بفهم». سرم را از روی شانه ات بلند کردی و از اتاق رفتی بیرون. نباید آن روز بیرون می رفتم .نباید حرف الهه را گوش می کردم . اصلا مرا چه به کوهنوردی؟ وقتی به خانه آمدم مادرم پرسید: «کوه چه طور بود؟» گفتم:« محشر! » خیلی هم مزخرف بود. فقط نفس تنگی گرفتم.به الهه گفتم: «مثلا که چی؟هی بریم بالا بعد برگردیم پایین». الهه شانه بالا انداخت: «خب، دیگه نیا !» بعد از دو ساعت که سینه ام از تشنگی می سوخت گفتی: «استراحت می کنیم». روبه همه کردی وگفتی: «کوه مثل زندگیه، گاهی سر بالایی داره، گاهی سراشیبی» . دلم می خواست سرت فریاد بکشم : «اگه تو هم اولین روز کوهنوردیت تو اتوبوس عادت می شدی، این قدر چرت پرت تحویل خلق الله نمی دادی». چقدر دختر دوره ات کرده بودند پیمان. به الهه گفتم: « اه...چقدر هوادار ! » الهه محکم با آرنج کوبید به پهلویم : «هیس ! خاک تو سرت ، شنید » تو درست همان لحظه برگشتی ونگاهم کردی.چرا هیچ وقت ازتو نپرسیدم که آن روز صدایم را شنیده بودی؟تو خندیدی و چوب بلندی را به دستم دادی و گفتی: «کج نگه دار تا تعادلت حفظ بشه،مثل علامت اعشار ». بعد چوب را اریب توی زمین فرو کردی و گفتی: «این طوری». من این طرف اعشار ایستادم و تو آن طرفش. چند ماه بعد، رفته بودیم لنندیز.کوه پوشیده بود از گلهای پامچال ودرخت ها از برگ. تمام راه با گوشی ات فریدون فروغی گوش می کردی.با خودم عهد بستم از کوه که برگشتم،گوشی ام را عوض کنم و چند مدل بالاتر از تو بخرم. به چشمه که رسیدیم فریاد زدی: «آب این چشمه برفای آب شده ست ، فوق العاده اس».من می خواستم بطری ام را از کوله پشتی ام بیرون بیاورم واولین نفری باشم که آب بر می دارم؛ سنگ ریزه ها زیر پام سر خوردند و زیر پام خالی شد،کوله پشتی ام تعادلم را بهم زد و با سرعت کشیده شدم به طرف دره،که تو دستم را گرفتی. داد زدی : «هزار مرتبه نگفتم کوه جای قرتی بازی نیست! چقدر گفتم کوله پشتی کج انداختن تو کوه تعادل تونو بهم می زنه! » شانه ام داشت از جا کنده می شد. میان زمین و آسمان معلق، گفتم: ببخشید،غلط کردم،تو رو خدا منو بکشید بالا » بعد به گریه افتادم،آنقدر بلند گریه می کردم که به خنده افتادی،گفتی: « واسه همین دیوونه بازی هات دوست دارم». یک ساعت بعد برای استراحت کنارخانه های ییلاقی ایستادیم. وقتی داشتی برای همه چای می ریختی ، یک دفعه داد زدی: « دارم به همه تون می گم،اگه هر کدومتون کوه رو با هر خراب شده ی دیگه اشتباه بگیرین ، اسمتون از لیست خط می خوره » . وقتی داشتی این حرف ها رو می زدی مستقیم توی چشم های من نگاه می کردی. داشتم سکته می کردم.یکی از بچه ها بلند آواز می خواند: «تن تو ظهر تابستونو...» گفتی: «وای گوشیم» . گفتم : «اگه من سر نمی خوردم،گوشی ت گم نمی شد ، خودم برات می خرم ، بعد اون همه پول که ریختم توی شکم دانشگاه آزاد ، پول یک گوشی رو می توانم از پدرم بگیرم».گفتی: « خجالت بکش ! » وقتی تنها با یک دسته گل بزرگ آفتابگردان به خانه مان آمدی،پدرم گفت: « این همه رفتی دانشگاه ، این همه دارالترجمه،مرد رویا ها، مرد رویاها که می گفتی همینه؟! ». گفتی: «حسابدار یه شرکت خصوصی م». بودی. گفتی : «از هیات کوهنوردی حقوق می گیری» می گرفتی. پدر پرسید: « خونه ای، زمینی، ماشینی؟». مثل فنر از جا پریدی و گفتی: « من تمام گفتنی ها رو گفتم و اینکه تمام سعی مو می کنم دختر تونو خوشبخت کنم،چون دوسش دارم ». وقتی این جمله را می گفتی صدایت نلرزید،خجالت هم نکشیدی،همین را دوست داشتم. روز اول به من گفتی : «من از یه چیز بدم می آد،اینه که دست مردی به زنم بخوره،خوشم نمی آد با کسی دست بدی ». وقتی با شوهر خواهرم دست دادم ، سه روز تمام با من حرف نزدی،گفتی :« باهات اتمام حجت کرده بودم ، نکرده بودم؟ » . گفتی : « لباس پوشیدنو آرایش،این جور مسایل زنونه رو کار ندارم، خود دانی ». وقتی برای عروسی دکلته پوشیدم ، پدرم گفت: « اگه غیرت داشت،نمی ذاشتی تن وبدن زنتو کسی ببینه ». تو شانه بالا انداختی : « چه ربطی داره؟ » . وقتی برای اولین بار مادرت را دعوت کردیم،آب برنج را زیاد ریختم،شفته شد. مادرت گفت: « بهت نگفتم پیمان ته تقاری ها لوسن؟ کار خونه بلد نیسن؟ اینم نتیجه حرف گوش نکردن ! » تو براق شدی که: « منم بهترین انتخاب زندگیمو کردم مامان ». همان شب،از، وقتی مثل همیشه سرم را روی شانه ات گذاشته بودم گفتی: « با تو بودنو از کوهنوردی هم بیشتر دوست دارم ». من پرسیدم: « پیمان جدی گفتی من بهترین انتخاب زندگی تم؟ » سرم را بلند کردم خواب بودی. موهایم را پشت سرم جمع کردم و نشستم پای ترجمه. باید تا هفته ی بعد ، قسط وام را می دادیم. پدر گفت: « بهت نگفتم این پسره آفتاب زمستونه ، خیرش به هیشکی نمی رسه؟! دیدی دمشو گرفتن، انداختنش بیرون! » گفتم : « خوب بابا دو ماه باید با تیم می رفت قزاقستان، شرکت که نمی تونست دو ماه بی حسابدار بمونه، می تونس؟ ». پدر گفت: « تو این دو ماه که آقا رفته الواتی،نباید واسه زنش خرجی می ذاشت تا این صاحب خونه بی شرفش نیاد جلو چشم ده تا غربیه داد فریاد راه بندازه ؟ خیال می کنی نمی دونم به زور داری زندگیتو می گذرونی ، برم در یخچالتو وا کنم ؟ آره ؟ ». دست هایم لرزید ، دیگر نتوانستم بایستم ، گفتم: « بابا زن شوهر همینه،این همه مدت اون کار کرده من خوردم ، حالا من کار می کنم ». پدر عربده کشید: « اصلا اون پسره بی گناه ، همه ی آتیشا از گور تو بلند می شه ، تو اونو مفت خور کردی ! » این را گفت و محکم در بهم کوبید،همان لحظه شیشه ی بالای در شکست؛ تا حالا متوجه شدی؟ نمی دانم چقدر اما آنقدر گریه کردم که شب شد .تو آن لحظه کجای کوه بودی پیمان؟ سرازیری یا سراشیبی؟ وقتی برگشتی صورتت سوخته بود و پوست پوست شده بود. چقدر آن لحظه از برف بدم آمد،از آفتاب زمستان،از اینکه نتوانسته بودم برایت کرم ضد آفتاب خارجی بخرم.صورتم را به صورتت چسباندم گریه ام گرفت.خواستم برایت بگویم که از طرف بانک اخطار آمده،فریزر یخچال کار نمی کند،صاحب خانه آمده جلو در آبروریزی کرده و پدر کرایه ی شش ماه را برایش پرت کرده است؛ اما تو مثل همیشه خواب بودی و من مثل همیشه دلم نیامد بیدارت کنم.گفته بودی از بچه بازی خوشت نمی آید.گفته بودی حوصله ی مهمان بازی نداری. مادر هم گفت: «چهار تیکه طلایی که واسه ت مونده نگه دار واسه روز مبادا،شاید خدا زد تو سر،شوهرت خواست خونه بخره،اون وقت تو خانومی تو ثابت کن. تولد واسه بچه هاس،آخه تو کی می خوای بزرگ شی؟» . مگر برای آدم سی ویک سا له تولد نمی گیرند؟ می دانم اشتباه کردم پیمان. دلم می خواست تنوعی و شادی ای برای زندگی یکنواختمان دست و پا کنم . هوا سرد بود ، هر ماشینی که رد می شد گردن می کشیدم: « سرِ بهشت » . خورشید زمستان بیشتر هوا را سرد کرده بود؛ شانه هایم داشت می افتاد که پیکان قرمز رنگی جلوی پایم نگه داشت،توی دلم گفتم : « وای نه ، بخاری نداره!» . اما وسایل توی دستم خیلی سنگین بود. مرد چاقی کنارم نشسته بود،از بوی دهانش داشتم بالا می آوردم؛ کرایه دو نفر را دادم،کیسه های نایلونی را دور خودم جمع کردم.لیست را از کیفم در آوردم،روی شیرینی،شمع،میوه،سس مایونز خط کشیدم،دور خیاشور و کیک دو مربع بزرگ. سرم را بلند کردم خیابان آشنا نبود،به راننده گفتم «ببخشید آقا من می خواسم برم سمتِ بهشت » . مرد چاق کنارم چاقوی ضامن دارش را در آورد ، چاقو با صدا باز شد ، بعد سرمای چاقو چسبید به گلویم : «اگه جیک بزنی یه راست می ری سینه خاک می خوابی، شیر فهم شد؟! » خودم را به در ماشین چسباندم ، دستبندم را باز کردم و گفتم : « هرچی می خواید بهتون می دم ، تو رو خدا با من کار نداشته باشید ، من شوهر دارم ». التماسِشان کردم پیمان ،قسمشان دادم پیمان ، جیغ می کشیدم: پیمان...! پیمان...! حق با تو بود نباید پیمان پیمان می کردم تا مردم فکر کنند سر پسربچه ام بلایی آمده؛چرا دل پیرمرد که کلید انبار را داشت به حالم نسوخت؟ سنگینی مرد چاق آوار شد رویم، مشتش زدم،لگدش زدم،حریفش نشدم. مرد راننده این و پا آن می کرد و مدام سیگار می کشید،لابد منتظر بود.تمام نیرویم را درون دندانهایم جمع کردم و محکم گردنش را چسبیدم ، طعم خون پیچید توی دهانم ، داد نزد ، بی حرکت ماند و با نفرت نگاهم کرد ؛ نفسم بند آمد ، می لرزیدم. روبه راننده گفت: « سیگار تو بده، یه یادگاری واسه خانوم بذارم تا یادش بمونه،کیف هیچ کسی رو با جفتک کور نکنه! ». سیگار جلو آمد،بعد داغی سر سیگار چسبید به تنم . فریاد کشیدم : « پیمان! » . پدر می گوید کمرش را شکسته ام، مادر هم فقط گریه می کند. ببخش پیمان! وقتی می خواستم از در بیرون بروم،تو تمام پول های توی جیب شلوار و پیراهنت را به طرفم دراز کردی، قبول کنم؛خوب،می دانی که پیمان... .گفته بودی من بمانم و تو می روی. اما من کجا بمانم پیمان؟ دیگر تحمل اینکه از جلو در باز هر خانه رد بشوم و صدای مردانه ای فریاد بزند : « بیا تو ! » و بعد در محکم بسته شود را ندارم؛ دیگر طاقت متلک های چادر گلدار به سر ها ندارم؛ دیگر نمی توانم تحمل کنم توی سوپر محل ، دهان باز نکرده بگوید : « نه، نداریم ». و چند بار سرش را با تاسف تکان بدهد که استغفرالله . چند روزی پیش الهه ام،تا بعد ببینم چه می شود ولی دیگر هیچ وقت کوه نمی آیم پیمان،دیگر هیچ وقت جشن تولد نمی گیرم،مهریه ام را هم نمی خواهم پیمان،دیگر هیچ وقت پیمان... .
|+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 12:15 بعد از ظهر محكوم دستهاي سرد
محكوم دستهاي سرد شبيه چشماي تو ، سياه و ساكت وسرد شكنجه ام مي كنن ، خاطره هاي نامرد به آتيشم مي كشن،با شعله هاي ممتد دارم مي افتم از پا،اين دلم و اين سند يه قصه قديمي يكي هس ويكي نيس يكي مي خنده نگاش اون يكي با چشم خيس يكي داره مي پوسه با غم تنهائي ياش اون يكي خيلي ساده عين خيالشم نيس سهم يكي تو دنيا يه آسمون زيبا اوج بلند پرواز ، لمس قشنگ اَبرا
اون يكي سهمش قفس از هفت تا آسمونه كنج قفس جون مي ده مثه پرنده تنها چشات باهام مي جنگه،بي تانك وبمب و باروت رو تابلوهاش نوشته ، جهنمِ روبه روت مي گم بسه،تموم كن،اين جنگ تن به تن رو جواب فرياد من ، فقط يه حرفِ سكوت محكوم دستاي سرد، مجرم تحت پيگرد همون گناه اول منو جهنمي كرد ...يه قصه قديمي تو پائيز پر از درد شبیه چشمهای تو .... سیاه و ساکت و سرد
بانوی اردیبهشت |+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 11:22 قبل از ظهر هیچکس توی باغ نبود
سلام دوستای خوبم این دفعه تصمیم گرفتم تو پست جدید هم ترانه باشه هم داستان کوتاه . البته هر دوش کار خودمه امیدوارم خوشتون بیاد و مثل همیشه با نظرات قشنگتون منو مورد لطف و محبتتون قرار بدید صندلی خالی خدا تو قلب هر کسی یه صندلی گذاشته که تا بیاد و بشینه رو صندلی ، فرشته یه روز یه غریبه میاد ، می بینی خیلی آشناس تموم ذرات تنت ، میشه یه حس ناشناس تو اون لحظه اول ، می فهمی که غریبه همون فرشته اس و همون نیمه سیبه خدا رو لمسش می کنی ، انگار که بار اوله که تو نشستی رو به روش ، بدون خط فاصله اما یه روز فرشته ِ ، بهونه گیر میشه می ره می ره که تنها بمونی با یاد و عکس و خاطره هی آدما می یان می رن ، هیشکی دیگه نمی تونه فرشته تو بش ُ و صندلی خالی خالی می مونه نمی ذاری دیگه کسی ، بشینه روی صندلی هی می گی برمی گرده اون، اما خودت هم دودلی بانوی اردیبهشت هیچکس توی باغ نبود با وحشت از خواب پرید.عرق کرده بود و نفس نفس می زد .بیست سال بیشتر بود این کابوس به جانش افتاده بود.گاهی حتی در بیداری هم کابوس می دید. صدای دختر بچه ای که با گریه التماسش می کرد و مادرش را می خواست می پیچید توی سرش. دلش می خواست سرش را جدا کند و دور بیاندازد. تا چشم کار می کرد در باغ سکوت بود و سیاهی. گلویش می سوخت.سطل را که به طنابی وصل بود درون چاه انداخت ،اما وقتی می خواست سطل را بالا بکشد نتوانست. احساس کرد رگ کتفش بیرون زده.وقتی سطل را با زحمت بالا کشید ،خشکش زد.آب دهانش را قورت داد : « تو؟...نه.امکان نداره من بازم دارم کابوس میبینم.من ...من خوابم. » عقب عقب رفت محکم خورد به درختی که پشتش قد علم کرده بود.درد پیچید توی تک تک سلول هایش بلند بلند بسم الله گفت و فوت کرد طرف دختربچه که نشسته بود لبه ی چاه و پاهایش را تکان داد. صدای گنگ چند پرنده از دور پیچید در باغ گفت : « تو تموم این سالا همیشه سنگینی تو رو روی شونه هام احساس کردم. » پیراهنش را بالا کشید تا دختر آتل پشتش را ببیند. « این آهنا رو می بینی؟می دونی چقدر سنگینه؟» دختر بچه زل زده بود به ماه که پشت ابر ها یخ بسته بود.با صدای کودکانه اش خواند. « من گل شب بو هستم.یه کمی ...» فریاد کشید : « نخون ، تو رو به هر کسی می پرستی ، نخون » هوا آفتابی بود.دختر بچه داشت لی لی بازی می کردو شعر گل شب بو را می خواند.آب دهانش را قورت داد.تلوتلو خوران به طرف دختر بچه آمد : « خانم کوچولومی خوای ببرمت پارک بازی کنی؟ » دختر بچه کش مو های فرفریش را باز کرد.طره موهای سیاهش ریخت روی شانه اش.ابروهایش را بالا انداخت : « نه مامانی بیاد ببینه نیستم،دعوام میکنه.گفته اگه دختر خوبی باشم برام بستنی می خره » خودش را به دختر بچه نزدیک کرد : « مامانی نیس؟...مامانی خودش گفته بیام دنبالت ، ببرمت پارک برات بستنی بخرم. » پاهای دختر بچه روی 7 و8 باز شد.دستش را به کمرش زد.سرش را کج کرد : « تو بوی بابام و می دی مامانی گفته هر وقت با با این بو رو می ده نزدیکش نرم.تازه اگه راس می گی ، مامانیه من چه شکلیه؟» _ چادر می ذاره ،مثه توام موهاش فرفر یه دختر بچه بلند بلند خندیده بود که : « آره ،تازه مامانی موهاش و می بافه» دستش را به طرف دختر بچه دراز کرد : « پس دستت و بده من بریم پیشه مامانی» هنوز هم از به یاد آوردن آن روز طپش قلب می گرفت. « باور کن اون روز حالم خوب نبود.نمی دونستم دارم چی کار می کنم .وقتی به خودم اومدم که تو غرق خون بودی.خواستم برسونمت بیمارستان اما دیر شده بود.خیلی دیر...همون سال یه موتور خریدم .دوره افتادم کوچه خیابونا.گفتم تو یه جایی داری لی لی بازی می کنی و من کابوس دیدم که دختر بچه رو با مو های فرفری لخت لخت انداختم تویه چاه.چن سال بعدش زن گرفتم .دلم لک زده بود واسه بچه.اما هیچ وقت بچه دار نشدم .نمی تونستم نزدیک زنم برم،هر بار می خواستم نزدیکش برم و لمسش کنم ، پاهاش کوچیک می شد. اندازه یه دختربچه .بعد خون مثه جوهرروی فرش پخش می شدو همه جا رو می گرفت.یه بار از زنم پرسیدم : « تو یه دختر بچه ی مومو فرفری و بینمون احساس نمی کنی؟» جیغ کشید که تو تموم این سالا به خاطر تو لمسش نکردم.همون روز ساکش و بست و رفت.دیگه ام بر نگشت.میدونستم یه روز می یای واسه همینم تو باغ زندگی می کنم دور ازآدما... » یک دور،دور خودش چرخید تا وسعت باغ را به دختر بچه نشان بدهد.رفت سر چاه و درست رو به روی دختر بچه ایستاد.دختر بچه زل زده بود به تصویرماه که در چاه افتاده بود .گفت : « نگا کن عکس تو و ماه چقد شبیه همه. » اما دختر بچه دیگر لبه چاه نبود فقط عکسش افتاد بود توی چاه.دختر بچه درون چاه دستش را به طرف او دراز کرد.دست های دختر بچه را گرفت.تصویر ماه در چاه فقط چند لحظه به هم ریخت... هیچکس توی باغ نبود. |+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 11:7 قبل از ظهر خاطره
دلم رو پیشت می ذارم ، ولی پاهام مسافره هرکسی که یه روز اومد ، یه روزیم باید بره
نه اومدن ، نه رفتنم ، دس خودم نبود و نیس بی تو یه پر شکسته ام ، پرنده ام که مردنی اس هر چی که بود تموم شدش ، پای خودم ، خوب و بدش چشم سیاهپوش تو رو ، دس ِ خدا می سپارمش بذار مثه عکسی تو قاب ، یه خاطره بشم برات می خوام که یادم بمونه ، طنین خوب خنده هات گریه نکن همیشه خوب ، عاشقیم یادت می ره این قده زود که خودتم ، یه روزی خندت می گیره |+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 9:52 قبل از ظهر شعر یک شاعر ناشناس
خيال نكن كه دنيام بي تو ديگه سياهه / با رفتنت مي ميره دلي كه چشم براهه /
تو آسمون چشمام مي باره ابر ماتم/ تو بازي نگاهت هميشه كيش وماتم يه خودكشي مرموز.يه اتفاق تازه /مي خواد به پات بيافته ايندفه يه جنازه كه از خطوط دستاش بگن تورو بغل داشت /طوري به خاك بيافته نشه تنش روبرداشت چشماش تو اون نگاهت خيره بمونه تا تو/ پلكاشو زود ببندي نبينه خنده هاتو وقت رفتن برنگرد تا اشك چشمامو ببيني چشماتو ببند نمي خوام /سوگ اعدامو ببيني
|+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:32 بعد از ظهر هر چی آرزوی خوبه مال تو
با همین دست به دستان تو عادت کردم این گناه است ولی...................
تمام این نوشته ها تقدیم کسانی که تنهایشان را با من قسمت کرده اند یک دنیا ممنون و هر چی آرزوی خوبه مال تو |+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:50 بعد از ظهر همیشه ..........
همیشه کتابی هست که نیمه شب هایم را به خمیازه بی اندازد/و خودکار بیکی که دلیل نوشتنم شود/
همیشه سوژه ای که لا بلای روز های تکراریم داستان شود/اما.../ من دیگر آن من همیشگی نیستم |+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:45 بعد از ظهر خیانت
مثل برگهای دل نداده به درخت / چشم های تو پایبندم نمی کند /امروز با اولین باد وقت خیانت است
|+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:41 بعد از ظهر دل را چه کنم؟
من هرگز نگویم بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم بی تو مهتاب شبی نیست که گویم از آن کوچه گذشتم گیریم باشد،شب مهتاب و ستاره های آسمان هم تماشاگر مهتاب آن کوچه دل را چه کنم؟ بدان بی تو هرگز... بی تو هرگز چه در دل تاریک شب،جه در مهتاب، و حتی در دل روشن روز که خورشید را در آسمان خواهم داشت،گذر از آن کوچه محال است همه تن چشم نخواهم شد،خیره نخواهم گشت حتی اگر تمام تن چشم شوم،به چشم اعتمادی نیست چشم زیبا پسندست و رسوا گر چشم زیبا را عزیز می داند ولی دل آن چه برایش عزیز است، زیباست دل من آهنگ قدمهای تو را می داند پس با وجود دل،چشم را رخصت کاری نیست با روی ماه تو شب من مهتاب است،کوچه بن بست نیست،عشق آزاد است و منُ تو با هم از آن کوچه گذر خواهیم کرد |+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:34 بعد از ظهر آه بی صدا
باد از پنجره وارد اتاق شد و محكم خورد توي صورتش . |+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت 12:48 بعد از ظهر « عيدتون مبارك »
خداوند هشتاد و پنج را تا کرد و توی جیبش گذاشت
و قلم برداشت تا باز سرنوشت زمین را ورق بزند نگران نباش از او قول گرفته ام که این بار برای ما از وصال بنویسد و از من قول گرفت پیش مرگ تو شوم راستی،با تو خدا عهدی نبست که کمی مرا دوست داشته باشی؟ |+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در جمعه سوم فروردین 1386 و ساعت 12:59 بعد از ظهر « زود دیر می شود »
((يک سال را دانش آموزي که مردود شده مي داند. ارزش يک ماه را مادري که فرزندي نارس به دنيا آورده مي داند. ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي داند. ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده. و ارزش يک ثانيه را آنکه از تصادفي مرگبار جان بدر برده مي داند. هر لحظه گنج بزرگي است، گنجتان را مفت از دست ندهيد! باز به خاطر بياوريد که زمان به خاطر هيچکس منتظر نمي ماند. ديروز به تاريخ پيوست، فردا معماست، و امروز هديه است))
((اين جهان به لانه ي ماران مانند است و اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردميست كه همچنان كه ترا مي بوسند در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند)) ((من و تو هر دو به يک شهر و زهم بي خبريم,, , هر دو دنبال دل گمشده در بدريم,,, ما که محتاج نفسهاي هميم آه چرا ,,, از کنار تن يخ کرده هم مي گذريم)) |+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در جمعه سوم فروردین 1386 و ساعت 12:49 بعد از ظهر « گلدان »
گلدان
تابوت کوچکی است که رویای بزگ شدن را از درخت می گیرد من چون درخت اسیر در خاک اندیشه ام را خواهم کشت در ذهن کوچه ای که کودکانش پا در خاک بزرگ خواهند نهاد شاید آغاز یک درخت باشد روزی که گلدانها به مرگ محکوم شوند |+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در جمعه سوم فروردین 1386 و ساعت 12:46 بعد از ظهر « یادم باشد »
یادم باشد
فردا را جلو بیندازم و ساعتم را کوک کنم روی چه وقت فردا باران بگیرد بیاید تا نزدیکی های عصر و برگردد یادم باشد اگر آهسته گام بردارم دیرتر شب می شود و آفتابگردانها چند دقیقه دیرتر لال می شوند چیزهای دیگر هم یادم باشد بادم باشد بادم باشد دوستت دارم |+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در جمعه سوم فروردین 1386 و ساعت 12:45 بعد از ظهر « یه چیز کوچولو »
ماهي به آب گفت : تو نمي توني اشکاي منو ببيني....... چون من توي آبم. آب به ماهي گفت : من مي تونم اشکاي تو را احساس کنم............... چون تو توي قلبمي
*** تقصير دلم چيست اگر روي تو زيبا ست حاجت به بيان نيست که از روي تو پيدا ست من تشنه ي يک لحظه تماشاي تو هستم افسوس که يک لحظه تماشاي تو رويا ست *** گفتم تو شیرین منی... گفتی تو فرهادی مگر؟ گفتم خرابت می شوم...گفتی تو آبادی مگر؟ گفتم ندادی دل به من...گفتی تو جان دادی مگر؟ گفتم زکویت می روم... گفتی تو آزادی مگر؟ گفتم فراموشم مکن... گفتی تو در یادی مگر؟ *** کاش میشد به توگفت که تو تنها سخن شاد منی کاش میشد به توگفت که برای دل غمگین منی کاش میشد به توگفت که نرو دور نشو از برمن تو بمان که نمیرد دل من |+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 6:52 بعد از ظهر « ترانه دیگران »
ماهيه شده بود باورش ، تور اگه بندازن سرش ، ميشه عروس ماهيا، شاه ماهيه ميشه همسرش ... ماهيه
نبود تو باورش تور اگه بندازن سرش ، نگاه گرم ماهيگير ، ميشه نگاه آخرش |+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 6:45 بعد از ظهر « ترانه ی منه »
خدا تو قلب هر کسی یه صندلی گذاشته
که تا بیاد و بشینه رو صندلی فرشته یه روز غریبه ی میاد میبینی خیلی آشناس تموم ذرات تنت میشه یه حس ناشناس تو اوون لحظه ی اول میفهمی که غریبه همون فرشته اس و همون نیمه ی سیبه خدارو لمسش می کنی انگار که بار اوله که تو نشستی روبه روش بدونه خط فاصله اما یه روز غریبهه بهونه گیر میشه می ره می ره که تنها بمونی با یاد و عکس و خاطره هی ادما میان ُُمیرن هیشکی دیگه نمی تونه فرشته ی تو بشه و صندلی خالی می مونه دیگه نمی ذاری کسی بشینه روی صندلی هی میگی بر میگرده اوون اما خودت هم دو دلی |+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 7:8 بعد از ظهر « شعر »
زرد است که لبریز حقایق شده است تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نشدی وگرنه می فهمیوزي کـه دلـم پيش دلت بود گرو/ دستان مـرا سخت فشردي کـه نرو
روزي که دلت به ديگري مايل شد / کـفـشـان مـرا جفت نمودي که برو *** دیدي پاییز بهاری است که عاشق شده است غــــم نامردي پشتم شکست؛ دشنه اي نامرد بر قلبم نشست سنگ را بستند و سگ آزاد شد؛ يک شبه بيـــــــداد آمد داد شد عشق آمد تيشه زد بر ريشه ام؛ تيشه زد بر ريشه اي انديشه ام عشق اگر اين است مرتد مي شوم؛ خوب اگر اين است من بد مي شوم |+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 6:54 بعد از ظهر |
www.mahsasaeid.blogfa.com
|

